به مناسبت هفته دفاع مقدس انجام شد؛

دیدار با مصطفی عبدالعلی‌زاده رزمنده و جانباز دفاع مقدس در جهاددانشگاهی همدان

۱۰ مهر ۱۴۰۰ | ۰۸:۱۵ کد : ۳۶۳۱۵ فرهنگی
دیدار با مصطفی عبدالعلی‌زاده رزمنده و جانباز دفاع مقدس در جهاددانشگاهی همدان

یک جانباز همدانی معروف به عمو مصطفی در همدان با بیان خاطراتی شاد و اشک‌آور از دوران جبهه‌ها گفت: یک گروه ۷ نفره از دانش آموزان دبیرستان امام(ره) بودیم که همه به جزء من به شهادت رسیدند، در دبیرستان یک روز عهدنامه‌ای که تنها مفاد آن را آیه ۲۳ سوره احزاب تشکیل می‌داد با خون انگشتانمان امضا کردیم.

عهدنامه‌ای شامل آیه‌‌ای از قرآن که با خون 7 رزمنده امضا شدمصطفی عبدالعلی‌زاده از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس است، یکی از با روحیه‌ترین و با نشاط‌ترین رزمندگان همدان که علی‌رغم مشکلات فراوان جسمی از جمله پایی که در عملیات بیت‌المقدس ۲ در ماؤوت عراق جا گذاشت، جا خوش کردن ترکش‌های ریز و درشت در بدن و عارضه‌های شیمیایی که از دوران دفاع مقدس تاکنون با او همراه بوده است، اما همه او را همیشه با لبخندش دیدهاند.

او رابطه خوبی با جوانان و دانشجویان همدانی دارد، همدانی‌ها او را با نام عمو مصطفی، عشق و علاقه عمیق به دو تن از شهدا به نام حمید و مهدی می‌شناسند، این یادگار دوران دفاع مقدس با حضور در دفتر ریاست جهاد دانشگاهی واحد همدان و در نشستی صمیمی از خاطرات تلخ و شیرین جبهه‌ها روایت کرد.

به گزارش روابط عمومی جهاددانشگاهی همدان، وی در این نشست اظهار کرد: وقتی خاطرات دوستان شهید را بازگو می‌کنم یا خاطرات و سختی‌هایی از آن‌ها را می‌شنوم از خود شرمنده می‌شوم و خیال می‌کنم حضورم در جبهه تنها یک بازی بوده است، جنگ دورانی بود که حرفی از جایگاه و امتیاز نبود و هر چه بود همه توپ و خمپاره و درد بود.

عبدالعلیزاده با بیان خاطره‌ای از فرمانده خود شهید علی چیت‌سازیان بیان کرد: آبان‌ماه سال ۱۳۶۶ بود و ما در ماؤوت عراق بودیم پس از چندین ماه انجام گشت‌های اطلاعاتی زمان عملیات در این منطقه فرا رسیده بود، برای رسیدن به موقعیت ارتفاع قامیش در تلاش بودیم، رودخانه‌ای بین دو صخره بلند و بدون دامنه که در بین رزمندگان معروف به دره شیلر بود، وجود داشت که از آن باید عبور می‌کردیم و درنهایت به غاری نزدیک نیروهای عراقی برویم.

وی ادامه داد: مناطق صعب‌العبور بود اگر نیروهای عراقی قبل از استقرار ما در غار از حضور و رفت‌وآمد نیروهای ایرانی مطلع می‌شدند عملیات با شکست رو به رو می‌شد، یکی از موارد غیبی در این عملیات به گفته شهید چیت‌سازیان رقم خورد و هنگام عبور از صخره‌ای که دقیقاً مشرف به عراقی‌ها بود یک تکه ابر سیاه در مقابل دیدگاه آن‌ها قرار گرفت و بچه‌ها از آنجا عبور کردند.

فرمانده‌ای که ناشناس زیر پای رزمندگانش قرار گرفت

این جانباز همدانی اشاره کرد: بعد از آن باید از روی صخره‌ای به ارتفاع حدوداً یک و نیم متر بالا می‌کشیدیم، تجهیزات همراه هر نیروی رزمنده بسیار زیاد بود، هر عضو گردان کلاه کاسکت، حمایل، کوله‌پشتی، کیسه ش م ر، پتو، اسلحه و مهمات اضافه و یک گلوله اضافی آرپیچی با خود به همراه داشت، باران می‌بارید و سختی طی کردن مسیر بیش از پیش شده بود، به دلیل سختی عبور از این صخره با این شرایط، ازدحامی شکل گرفته بود، علی چیت‌سازیان فرمانده عملیات و محور بود، با کلاه پشمی سبز رنگی که روی سر داشت آمد و این ازدحام را که دید کلاه را روی چشمان و قسمتی از صورتش کشید که شناخته نشود و نشست پایین این صخره، در عملیات جزیره مجنون از ناحیه شکم به دلیل اصابت ترکش مجروح شده بود و نشستن برایش سخت بود.

این رزمنده دفاع مقدس گفت: شهید چیت‌ساز نشست تا رزمنده‌ها از روی او عبور کنند ما که او را می‌شناختیم فریاد زدیم علی آقا شما بیایید کنار، تکیه کلامی داشت که در مواقع عصبانیت به کار می‌برد گفت لاکردار برو کنار؛ نشست و رزمنده‌ها با گذاشتن پایشان روی ران او و سپس شانه‌ و بعد سرش از روی صخره عبور می‌کردند، صحنه عجیب و دردناکی برای ما بود، گاهی در حال عبور و به دلیل خیسی پوتین‌ها و سنگینی بار آن‌ها، پای رزمندگان از روی سر شهید چیت‌ساز سُر می‌خورد و روی صورت زیبای او کشیده می‌شد یا گاهی محاسن بلندش زیر پوتین‌ها می‌ماند و کنده می‌شد.

وی اضافه کرد: ۴ نفر بودیم که می‌دانستیم این فردی که زیر صخره نشسته علی آقاست فرمانده ما، با دیدن این صحنه دردناک گریه می‌کردیم، پس از مدتی محسن مرادجو بی‌سیم‌چی علی آقا که اکنون در قید حیات است و شغلش جوشکاری است، ناگهان فرمانده را صدا زد، اکثر نیروها اسم علی چیت‌ساز را شنیده بودند و او را به‌عنوان اسطوره شکست‌ناپذیر می‌شناختند. حتی نیروهای عراقی از او می‌ترسیدند، نیروهای این فرمانده اگر می‌دانستند علی آقا در منطقه است صد برابر روحیه می‌گرفتند.

عبدالعلی‌زاده توضیح داد: با صدا زدن بی‌سیم‌چی رزمنده‌ها منتظر بودند که علی آقا از لای صخره‌‌ای و از بین بچه‌ها بیاید اما ناگهان دیدند او از زیر صخره و پای رزمنده‌ها و لابه‌لای گِل‌ها برخاست، تمام بدنش لجن‌مال شده بود وقتی او را دیدند جدای اینکه عده‌ای او را می‌بوسیدند عده‌ای برای اینکه جای او بنشینند دعوا می‌کردند، علی آقا فرمانده فوق‌العاده‌ای بود که در قلب نیروهایش جا داشت.

عبدالعلی‌زاده با اشاره به اینکه بنا به تدابیری علی چیت‌سازیان دستور عقب‌نشینی در این عملیات را داد، گفت: موقع برگشت پل رودخانه به دلیل شدت جریان آب تخریب شده بود، تعدادی از رزمندگان از جمله خود علی آقا در آب ایستادند تا بقیه بتوانند عبور کنند شدت و سرعت آب آنقدر زیاد بود که ۶ نفر از بچه‌ها را آب برد و جنازه‌هایشان پیدا نشد.

وی افزود: در همان حین مردی مسن ایستاده بود و حرکت نمی‌کرد وقتی دلیل را از او پرسیدیم گفت پسر برادرم را آب برد، یا صحنه‌ دردناک دیگر در این لحظه نوجوانی بود که ناگهان در آب افتاد علی آقا سریع او را گرفت، تقلا زدن هر دو را می‌دیدیم سربند نوجوان بسیجی دور گردنش افتاده بود و شهید چیت‌ساز به وسیله سربند او را نگه داشته بود، خود علی آقا را هم آب می‌خواست ببرد سه چهار نفری از پا و کمرش او را نگه داشته بودیم در نهایت جریان آب بر زور او غلبه کرد و آب انقدر سرد بود که دستانش یخ کرده بود و امواج وحشی نوجوان را برد.

این جانباز دفاع مقدس تصریح کرد: هر کسی جای شهید چیت‌سازیان بود بعد از بازگشت از عملیات به دلیل نجات ۲ یا ۳ هزار نیرو از مرگ حتمی یا اسارت خوشحال می‌بود اما او از ته دل می‌سوخت و گریه می‌کرد، می‌گفت من جواب خانواده این ۶ نفر را چگونه بدهم. غیر از هنگام دعا و مناجات‌ها و به خصوص پس از شهادت مصیب مجیدی جانشینش گریه او را ندیده بودیم، این آب انقدر سهمگین بود که بعدها فرمانده عملیات این رودخانه را وحشی‌تر از اروند دانست.

عبدالعلی‌زاده درباره نحوه اعزامش به جبهه گفت: اولین بار که به جبهه رفتم مادرم به من پول داد و گفت چند عدد نان سنگک بگیر، من هم رفتم و بعد از دو یا سه ماه با چند عدد نان لواش برگشتم و به شوخی به مادرم گفتم سنگکی خیلی شلوغ بود، در آن چند ماه در منطقه عملیاتی بودم، سن‌ام کم بود به طوری که در اعزام‌های بعدی مادرم به عنوان خوراکی برایم پفک به عنوان توشه راه گذاشته بود.

وی با یادی از شهیدان رضا صفری، حسین سپهر و فرشید امانی به بیان خاطره‌ای پرداخت و گفت: در انتهای پادگان شهید مدنی یک اردوگاه کوچکی در این پادگان زده بودیم به نام اردوگاه جنت، وقتی از این اردوگاه نزد بچه‌های تخریب همدان نام برده می‌شود همه بغض می‌کنند چون واقعا رنگ و بوی بهشت داشت، این شهدایی که نام بردم افراد کم سنی بودند حدود ۱۴ یا ۱۵ سال که جزء گروه مخلصان اردوگاه بودند، قبرهایی را در ته اردوگاه کنده بودند، در تاریکی بی‌نور چراغ شب‌ها در این قبرها نماز شب می‌خواندند و ساعاتی را در آن به حالت میت دراز می‌کشیدند تا مرگ را حس کنند.

وی با اشاره به شیطنت‌هایشان در این پادگان گفت: جزء شلوغ‌کارهای پادگان بودیم و شب‌ها که این دوستان را می‌دیدم داخل قبر رفته‌اند می‌رفتیم و روی آنها با بیل خاک می‌ریختیم و می‌خندیدیم.

وی با تقدیر از همسرش که همیشه به عنوان یک پزشک در کنار او بوده و مرهم زخم‌هایش بوده است، بیان کرد: حدود ۳ یا ۴ سال پیش مدتی بود سینه‌ام درد می‌کرد و خیال می‌کردم مشکلم مربوط به قلب است با مراجعه به پزشک او تشخیص توده‌ای در ریه‌ام را به دلیل عوارض شیمیایی داد این موضوع را به همسرم نگفتم و تنها به او گفتم مشکل مربوط به ترکش است برای معالجه به تهران رفتم، ریه و دو عدد از دنده‌هایم را خارج کردند پس از بازگشت و عیادت بستگان، همسرم موضوع را فهمید.

عمو مصطفی با شوخ طبعی خودش با بیان اینکه در آن شرایط که همسرم موضوع را فهمید اگر پایی داشتم فرار می‌کردم، گفت: قبل از عمل خوابی دیدم، شهید حمیدرضا وثوقی را دیدم شهیدی که در جبهه بسیار با هم رفیق بودیم، او به عنوان یکی از پزشکان حاذق به من معرفی شد و گفت نگران نباش خودم عملت را انجام می‌دهم، از خواب بیدار شدم و همچنان حضور او را احساس می‌کردم، گذشت تا اینکه عمل و نمونه برداری از توده انجام شد، در نهایت جواب پاتولوژی وضعیت این نوع توده را مشخص می‌کرد که وقتی جواب آن را دریافت کردم شوکه شدم پایین برگه جواب پاتولوژی مهر و امضای پزشک به نام وثوقی بود.

عبدالعلی‌زاده با اشاره به مشکلاتی که برای پای قطع شده‌اش ایجاد شده، گفت: پس از قطع پایم طی ۷ بار آن را جراحی کردند استخوان پا رشد می‌کرد و باید بریده می‌شد عملی بسیار دردناک، یکی از آخرین عمل‌ها بود بعد از عمل وقتی به هوش آمدم از رفقای شهیدم شاکی بودم به آنها می‌گفتم شما شهید شدید و الان در بهشت هستید اما من ماندم و رنج‌های دنیا، قابل ذکر است ما یک گروه ۷ نفره بودیم از دانش آموزان دبیرستان امام که با هم عهدنامه‌ای بستیم که تا ابد باهم باشیم و اگر کسی شهید شد بقیه را هم باید شفاعت کند، پایین این میثاق نامه را با خون انگشت امضا زدیم.

وی ادامه داد: این عهدنامه شامل آیه ۲۳ سوره مبارکه الأحزاب «مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ ۖ فَمِنهُم مَن قَضىٰ نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ ۖ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا در میان مؤمنان مردانی هستند که بر سر عهدی که با خدا بستند صادقانه ایستاده‌اند؛ بعضی پیمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشیدند)، و بعضی دیگر در انتظارند؛ و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.» بود.

عبدالعلی‌زاده اضافه کرد: این ۷ نفر شامل مهدی عابدی تهرانی، علی رشیدی که به ترتیب مفقودالجسد شدند، یک ماه بعد هم جواد رنجبران به شهادت رسید و بعد سید کاظم موسویان و من پایمان قطع شد، پس از آن سید باقر حجازی و سپس حمیدرضا وثوقی به شهادت رسیدند، تنها من و سید کاظم باقی مانده بودیم که او هم در عملیات با منافقان با ضربه گلوله‌ای که به شکمش خورد به شهادت رسید و مفقودالجسد ماند، از این گروه ۷ نفر تنها من مانده بودم.

این رزمنده دفاع مقدس با بیان اینکه بعد از ترخیص از بیمارستان شبی درد عجیبی مرا گرفته بود، بیان کرد: اصلا آرام نمی‌شدم، یکی از بستگانی که با او رودروایسی داشتیم به عیادتم آمده بودند آنقدر درد بر من مستولی شده بود که نتوانستم خودم را کنترل کنم و از درد پیش آنها گریه کردم بعد از آن خیلی ناراحت شدم چند دقیقه‌ای پتو را روی سرم کشیدم و خوابم برد بچه‌ها را در خواب دیدم که به عیادتم آمده بودند سید کاظم از دست من عصبانی بود و گفت چرا انقدر بی‌تابی می‌کنی آبروی ما را آن بالا بردی، گفتم درد امانم را بریده سید، دستی به پایم کشید و گفت دیگر درد نمی‌کند بعد از آن دیگر این پا درد نکرد، تمام نقاط بدنم درد داشته حتی پای سالمم درد می‌کند اما دیگر این پای قطع شده درد نکرد، شهدا می‌بینند و عنایت دارند و حتی اگر خود ماهم نخواهیم هوایمان را دارند.

عمو مصطفی با اشاره به اینکه در جبهه مسئولیت نظافت و امور اردوگاه هر هفته با یک نفر بود، نسل جدید می‌گویند خادم‌الحسین یا خادم‌الشهدا ما می‌گفتیم شهردار، سید کاظم موسویان در منطقه ترکش خورده بود و مسئولیت آن هفته یا شهردار او بود، به خاطر جراحتش اعلام کردم که او نمی‌تواند امور را انجام دهدو مجروح است، سید کاظم خیلی از دست من ناراحت شد و تا یک هفته با من صحبت نمی‌کرد می‌گفت چرا نگذاشتی وظیفه‌ام را انجام دهد.

وی با اشاره به خاطره‌ای در مورد اینکه یک عراقی در شلمچه او را گرفته است، گفت: یک شب رفتیم در منطقه مین بکاریم، به همراه مسئول تیم نزدیک عراقی‌ها شدیم، بعد از کاشتن مین‌ها باید چاشنی‌ها را فعال می‌کردیم، عراقی‌ها ما را با دوربین مادون دیده بودند و شروع کرده بودند به شلیک تیر رسام و دو نفر را هم فرستاده بودند تا ما را بگیرند، یک لحظه برگشتم و گفتم امیر آقا این‌ها عراقی‌اند دارند سمت ما می‌آیند، گفت آره، داشتم باخودم دو دو تا چهارتا می‌کردم که فرار کنیم یا نه گفتم آقا برگردیم عقب دیدم جوابی نداد برگشتم دیدم در حال فرار به سمت نیروهای خودمان است با خودم گفتم وقتی مسئول دارد برمی‌گردد نیرو هم باید برود دیگر.

وی با اشاره به اینکه نیمه‌شب بود و منطقه عملیاتی و ترسی که بر وجود پسر ۱۵ ساله سایه انداخته بود، بیان کرد: منطقه به خاطر بمباران‌ها و شلیک‌های خمپاره ناصاف بود و باید از میدان مین خودمان هم عبور می‌کردم، نفسم بالا نمی‌آمد انگار خواب می‌دیدم، احساس می‌کردم که دنبالم می‌آیند و جرئت برگشتن و نگاه کردن به عقب را نداشتم و فقط می‌دویدم، به خاکریز خودمان که رسیدم خودم را پرت کردم یک دفعه پایم را گرفت نه او حرفی می‌زد نه من فقط در حال تقلا بودیم و من خودم را می کشیدم و او پایم را ول نمی‌کرد ناگهان تسلیم شدم و برگشتم و عقب را نگاه کردم و دیدم پایم به سیم خاردارها گیر کرده است و عراقی در کار نیست.

عبدالعلی‌زاده اظهار کرد: فرماندهان عراقی اگر فیلم‌های آن دوره جنگ را ببننند که چه انسان‌هایی در جبهه ایران و با چه سنی پشت سر عراقی‌ها می‌رفتند و از آنها اطلاعات به دست می‌آوردند گمان می‌کنم خودکشی کنند، ۱۵ ساله‌هایی که گشت اطلاعاتی می‌رفتند تا خط دوم عراق اسطوره‌هایی هستند که دنیا مثال آنها را ندیده است.

وی با بیان خاطره‌ای جالب و طنز از دوران جبهه‌ها در پایان گفت: در جبهه بین بچه‌های تخریب و در گروه ما تکیه کلامی رایج بود که می‌گفتند «گور پدرت؛ صلوات» اما واژه صلوات را خیلی آرام می‌گفتیم، یک روز در حال عبور از خاکریزی پشت تویوتا سوار بودیم، سنگری بود از نیروهای خودی، وقتی همدیگر را دیدیم شروع کردیم دست تکان دادن، دست زدن و سوت کشیدن و بچه‌ها با فریاد می‌گفتند گور پدرتان، گورپدرتان و ریز ریز صلوات‌ها را هم می‌فرستادیم، یکی از دوستان رزمنده با ما همراه بود که در منطقه موجی شده بود، با دیدن این صحنه شروع کرد به فحش دادن به آنها، بچه‌ها او را گرفتند و نشاندند و گفتند بابا چرا فحش می‌دهی گفت خود شما دارید فحش می‌دهید بچه‌ها خندیدند و گفتند ما به گور پدرشان صلوات می‌دهیم.


نظر شما :